قالب پرشین بلاگ


واسه زندگی کردن با تو ، مُردم !!!
ولی هنوز زنده امـــــ
از گذشته کینه ای به دلم نمونده

چون واقعا چیزی از گذشته یادم نمیاد ، واقعا نمیدونم چطوری گذشته رو فراموش کردم که هرچی هم تلاش می کنم نمی تونم چیزی از گذشته یادم بیارم ! تمامشون رو با یه شربت مشکی با تاثیر گذاری بالا فراموش کردم !

ولی خب تنها چیزی که هنوز منم اذیت می کنه متهم شدنمه ! اونم به دروغ !

دوست داشتم متهم به قتل باشم ! ولی کسی که تمام رویاهام رو باهاش ساخته بودم بهم نگه "هرزه" :|

به همین راحتی به همین تلخی !!!

[ دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:12 ] [ وحید دلنواز ]
عشق اگه عشق باشه

دیگه توش منطق نیست

اونکه منطق داره

عشق من ، عاشق نیست !!!

[ دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:0 ] [ وحید دلنواز ]
یک هفته ای از سال جدید در مرخصی نوروزی گذشت !

حال و اوضاع خالی از هر کسی و هر یادی

اما خارج از کنترل و با کلافگی بالا به انضمام مدیریت !

به دنبال یافتن این منبع عظیم امواج منفی و مبهم و ناشناخته !!!

اما شاید مهمترین دلیلی که حال این روز ها رو بهم ریخته باشه ، تغییر فصل بهار و شکوفایی طبیعت باشه !

میل طبیعی و ذاتی من هم درگیر شد و میل به تغییر و رشد رو احساس کرده

و خسته شده از این همه به خواب زدن خودش که لازمه ی خدمته !

[ جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 13:4 ] [ وحید دلنواز ]
من پازل فردامو دارم تنهایی می چینم

بدم میاد از سریالای ادامه دار

مسیر من از خیلی ها جدا شده

پس متنفرم از اضافه بار

[ چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 12:20 ] [ وحید دلنواز ]
سال 93 هم کم کم به انتهای خودش نزدیک میشه و امروز 28 اسفنده و ساعت 12:20

منم بعد از مدت ها پای سیستم و در حال تایپ کردن و گوش کردن به آهنگ ( افشین آذری - سربازی )

سال گذشته این روز ها دوران نقاهت پس از عمل جراحی رو پشت سر میذاشتم و بعد از شوک اولیه زندگی ( شما بخونید بزرگترین شوک 24 ساله ی زندگیم ) و شوک ثانویه ( کرمانشاه )  کم کم داشتم خودم رو پیدا می کردم تا بتونم سرپا وایستم و دوباره زندگی شخصیم رو آغاز کنم ولی خب شدنی نبود و مهلک ترین ضربه زندگی بهم وارد شده  بود و ساختن دوبارش ( که کور سوی امیدی بود ) غیر ممکن به نظر میومد اونم توی شرایط ویژه خدمتیم ! بالاخره بعد از جراحی و راهی تهران شدن ! با زخم و بخیه ی توی بدن رهسپار متروی تهران و رسیدن به تجریش تا رسیدن به مسکن آلامم و تمام امید زندگیم شدم !

شب تلخی بود و دردم فراموش شده بود و اشکی بود که صورت من رو شستشو می داد ( برای دومین بار در تمام زندگیم )

و ...

سال بدی شروع شد ! با انتقال به تهران  اوضاع عالی شد !

31 اردیبهشت ساعت 11:30 شب بهترین صحنه های زندگیم به تصویر کشیده می شد ! و من با کوله انفرادی با تمام وسایل بر دوش و کوله دانشجویی با وسایل جزئی تر در درست راست و جعبه های سوغاتی در دست چپ به خانه و آرامشگاهم رسیدم !

و تا حوالی ساعت 3 صبح از خوشحالی اینکه به تخت خوابم برگشتم و گوشیم دستمه خوشحال بودم

چند روز بعد ، یعنی روز چهارم/4 خرداد بود که با ارزش ترین چیز زندگیم رو که با دندون با خودم اینور و اونور می کشیدم به سطل زباله تاریخ سپردم ! و جغرافیای زندگیمو محصور اتاقم کردم !

زمان به سرعت هرچه تمام تر و در جهت موافق خواسته من گذشت تا به امروزی رسیدم که قریب به 9 ماهه از اون روزا می گذره و من گذر زمان رو به هیچ وجه حس نکردم !

می شد حس کرد ولی خواسته من این بود که قید خیلی چیز ها رو باید زد و از خیلی دغدغه های بی مورد باید کاست تا زندگی و خدمت اذیت کننده نباشه !

تمام آرزوهام ، تمام اهداف ، تمام تلاش های برای آینده پُشت در آسایشگاهی ماند که مجبور به تحمل آن بودم!

و خب باید شکر خدای بزرگی رو که همیشه توی قلبم یاورم بوده رو بجا بیارم !

زمستان هم رفت و رو سیاهی اون به ذغالی موند که زندگیم رو سیاه کرده بود

ولی خب اون روزای آخر کرمانشاه زیر اون بارون غسل کردم و از عشق و از تنفر و از سیاهی پاک شدم !

-----------------------------

چند وقتی از عشق بد گفتم و فریاد مرگ بر عشق سر دادم !

عشقی که از جانب من بود هنوز هم زیباست و برای خودم مقدس !

یادم می ماند که تاوان بی لیاقتی بعضی ها را عشق نباید پس بدهد !

این درسته که دیگه عشق ، عشق نمیشه ولی خب دل ماهم مثل گذشت صاف نمیشه !

به سلامتی خودم که تنهام گذاشتن و فریادهام هم از بیمارستان ها شنیده نشد !

به سلامتی خودم که هنوز هم استوارم (البته من ستوانم ) مثل گذشته ، مثل سال دوم و سوم دانشگاه !!!

غرور از سر و پام لبریزه و بیداد می کنه ! از تکبر هنوز گاهی پام به زمین گیر می کنه ! ولی خب زمین نمی خورم !

چون برای زمین خوردن پامو توی این دنیا نذاشتم !

به سلامتی روزای خوبم ( از 6 آبان 91 تا نیمه شب وحشتناک 30 آبان 92 )

به سلامتی همه اسمایی که شنیدم و فکر کردم مشکل ازوناست و ازشون فقط کینه به دل گرفتم ولی مشکل جای دیگه ای بود !

اشتباه عاشق شدم !  توی این جاده ی یک طرفه تصادف مهلکی داشتم که همه توش تبرئه هستن چون مقصر خودم بودم که یک طرفه رفتم !

آزاد زندگی کنید ! آزاد بخندید و از زندگی لذت ببرید !

از کسی کینه ای ندارم و از تمام حق هایی که به گردن خیلی ها داشتم گذشتم !

ولی هنوز یه نفر بدجوری بهم بدهکاره ! بـــَــــــــــــــــــــــد

که از صمیم قلب امیدوارم اونم مثل قبل و بیشتر از قبل موفق باشه و راحت بخنده بدون عذاب وجدان !!!

++++++++++++++++++++++++++++++

اگه مطالب خسته کننده بالا رو با دقت خونده باشید خواهید فهمید که هنوز انسجام فکری میسر نشده از شاخه ای به شاخه ای دیگه منتقل میشم و این دست خودمم نیست ! همه و همه بخاطر از دست دادن بخشی از حافظه ست که در اثر یک سانحه ( شما بخونید اشتباه ) رخ داده !!!

++++++++++++++++++++++++++++++

 ♥ سال نو مبارک ♥

عشق مستدام

 

فقط اضافه کنم که 4 ماه دیگه از خدمت پُربار سربازی باقی مونده تا استارت آخر زندگیم رو هم بزنم !

[ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:57 ] [ وحید دلنواز ]
متاسفانه اینو یاد گرفتم نخندم
حتی بعد از اینکه فاز گرفتم با یه جُک
تا بلند خندیدم سریع محکم دستمو گاز گرفتن
فهمیدم که خوب بودن من بازتاب نداره
وجدان تا آخر این داستان سرابه
فهمیدم کبابی آثار ثوابه
به محتاج فقط بگم که بازار خرابه
فهمیدم گناه میتونه یکی دو روزه عادی شه
حتی معنوی ترین ها تو یک لحظه مادی شه
یاد گرفتم که تخریب کنم
تا اگه معروف دیدم بگم ولش کن شاخ میشه
یاد گرفتم که از همه دورم آتو جمع کنم تبدیل به اسلحه کنم
درده دلارو بشنومو وقته دعوا همون درده دلاشونو مسخره کنم
تو دله یک شهر پر از فاز های منفی
راه های مخفی پره خطر مار های افعی
ایستادی تو چهار راه تردید
دیرگیری که سکوت کنمو مظلوم تر شم
اجازه بدم همه از روم رد شن
یا بشم یه نامرد که با طبیعت
خودشو وفق داد با مرگ آدمیّت
نگو مسئله رو وا کنش باز
خب مسلمه هر کنشی واکنش داشت
رود بودم سد شدم روز بودم شب شدم خوب بودم رد شدم
و بد شدم…
نسل به نسل خون به خون
این بین ما میچرخه اینو خوب بدون
ما مثل دومینو بهم ضربه میزنیم
تو به من من به اون اون به اون
مگه خودم خیر دیدم
جوابه خودمو خیر میدم
اون که داشت می دید که دارم از بین میرم
پیک میزد بعد مزه میل میکرد
هی ایزد…
خودت شاهدمی
حس میکنم دارم میرم تو یه چاه عمیق
قبول کن  دفاع تو این مورد وارده
منم بد نبودم ولی خودت یادته
اون روزی رو که وایستاده بودم تو صف کپن
دیدم یارو پشت بنزه خفه کُپل
هه
نشسته بود یه غول بی ریخت
که از سر تا پاش فقط داشت پول میریخت
تو اون لحظه حس کردم که روز مُردنمه
دیدم اون که کنارشه دوست دخترمه
منو دید ولی من غریبه بودم
با همون مانتو که من خریده بودم
این همه تو عشق دادی اونم پا داشِت رفت
با همونی که آویزون از باباشه
یه اعتصاب ناهار یه اعتراض مامان
یعنی بنز دمه دره یه پاپیون هم بالاش
لفظ میاد که روش حساب کنن
میگه میخوام به اموال پدر اضاف کنم
خیلی خود ساختس
همون بنزم از باباش خریده از دم قسط ماهی هزار تومن
ولی من قرض کردم تا برات خرج کردم
من کف خیابونو برات فرش کردم
من واسه ی داشتن تو نذر کردم
من تورو یه فرشته فرض کردم
من با تنهایی
تو با تن هایی که تورو ول میکنن تو اوج تنهایی
تو این شهر پر نقاب

تو با اون بخواب
من با قرص خواب …
اگه بپرسم اون کیه که باهاشی
بهم میگی با لبخند بابا اون که داداشیمه
هه ..
همون داداشیا دوشیدنت
لباسو کندن و تورو پوشیدنت
گفتم تو خراب میشی اونو آباد میکنی
تو که عروس نمیشی اونو داماد میکنی
ای تو که حرفات تا امروز دروغه
یه تو زردی که حتی نیمروت دو روئه
گفتی بر میگرده بازم خامش میکنم
گفتی ببخشید ؛ حله خواهش میکنم
بعده شیش سال درای دلت باز شدن؟
واسه خودم اومدی یا چون که یاس شدم؟
یاسو نگه دار واسه رپ
اون به کنار در اصل من یاسرم
اون که واسه اسمش ریاضت کشیده
حق بده پشت میز ریاست بشینه
دارم عقده هامو در میارم
از دلم …
سرتو درد میارم معذرت
تو شاد باش من که نبودم داش
تو این آهنگ تو سنگ صبورم باش
البته اینم یه حرف جالبه
که ما تموم حرفامون حق به جانبه
هه …
ما از خوبیامون دم زدیم وگرنه
منم به خیلیا کم بدی نکردم
پول ، دختر٬ موقعیتم
خدایی بد نبوده عمق نیّت
ولی بذا بد و بیراه هارو حوالم کنن
بلکه خالی شن و منو حلالم کنن
منم یاد گرفتم اینارو از اجتمامون
و توجیه نداره کارم اشتباه بود
اگه درد دارم بوده حقم ؛ (بوق) لقم
یه حساب کتابی بوده که مونده عقب
بگذریم اینم با یه دید روتین
بشنو بگو بسه بس که دیکته خوندی
توام اگه زندگیه مارو دیده بودی
تو صد تا ترک سر تا پای مارو مینمودی
ولی واسه من رپ یعنی داستان
از اون که زخم خورد ولی باز واستاد
آره رپ یعنی آرمان
از زیر زمین پرواز به آسمان

[ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:19 ] [ وحید دلنواز ]
دو رفتن به تو بدهکارم

یادم می ماند

وقتی که آمدی

و باز قول ماندن گرفتی

اجازه رفتن سه باره ات را نیز صادر کنم !

من

رفتن نیاموخته ام !

رفتن کار توست ...

------------------------------------------

نمی دونم چرا ! ولی خب دوباره دل هوای ...  :|

[ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:14 ] [ وحید دلنواز ]
امروز جمعه 22 اسفند

فردا شنبه 23 اسفند

23 تا 29 اسفند : 6 روز

فروردین + اردیجهنم + خرداد + تیر = 4 ماه 31 روزه ! = 124 روز

130 روز تا رهایی

[ جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:24 ] [ وحید دلنواز ]

 



 

خبر رسید می برنش

خدا بگو چیکار کنم

هی به سرم می زنه که

فرار کنم فرار کنم

سربازی حالیش نمیشه

من تو رو از دست می دمت

انگاری یادت رفته کــه

منو دیوونه کردنـــــــــــت

 

” امروز و فرداس که بیام

زندگیتو خراب کنم

عکسایی که بهم دادی

بدتریناشو قاب کنم

میام که حالیت بکنم

نارو زدن چجوریه

خودت میخواستی بد بشم “

دست خودم نیست

زوریـــــــــــه

 

 

الان شنیدم که تو رو میبرنت

چیکار کنم

اینجا به این آسونیا

نمیذارن

پاشم بیام من

نمیشه که

دست روی دست بذارمو

اینجا بمونم

نمیشه که بشینمو

فقط خدا خدا کنم من

یادته میگفتی بهم

باید با اینش خو کنی

برو بیا با هم دیگه

زندگی رو شروع کنیم

حالا دیگه فرق میکنه

دیگه نمیمیرم برات

می خوام ببینمش کیه

اونکه نشسته زیر پات

 

” امروز و فرداس که بیام

زندگیتو خراب کنم

عکسایی که بهم دادی

بدتریناشو قاب کنم

میام که حالیت بکنم

نارو زدن چجوریه

خودت میخاستی بد بشم

دست خودم نیشت

زوریـــــــــــه



 

[ پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:55 ] [ وحید دلنواز ]
زیاد دوست داشتن یه نفر
تک تک سلول هاش رو به این باور می رسونه که اون تحت هر شرایطی هر اتفاقی که بیوفته بازم دوستت خواهد داشت
و این یعنی اینکه دیگه جایی برای وقت گذاشتن و بها دادن و حتی فک کردن بهت رو هم نداره
و اینطوری میشه که یواش یواش از درونش تو رو با همه دوست داشتن هات تنها میذاره و به یکباره ترکت میکنه و تا سر حد جنون دیونت میکنه و کارت رو به بیمارستان میکشونه و...
توی ناخوداگاهش هیچ نیازی بهت نداره و کم کم به این باور میرسه که وجودت براش هیچ اهمیتی نداره
ولی داستان جایی قشنگ میشه که چند وقتی میگذره و کم کم به کس دیگه ای وابسته میشه و کمبود هایی که تو داشتی رو توی وجود کس دیگه ای جستجو میکنه و باهاش اُنس میگیره و دو تا راه براش باز میشه
اول سازگاری و وفق دادن خودش با اون طرف
دوم جستجوی ویژگی هایی که توی وجود نفر دوم نیست ولی توی نفر اول بود
که بازم دو تا راه میذاره جلوش
اول اینکه دنبال نفر جدیدی باشه دوم بازگشت به نفر قبلیه
که هرکدوم ازین دو مورد بودن دنیایی عذاب داره برای خودش !!!
اگه اولی باشیم نسبت به گذشته اون طرف نا آگاهیم و اگه دومی باشیم توی برزخ انتخاب و رد کردن قرار میگیریم
امیدوارم همیشه تنها باشید و آزاد

و برزخ رو هم با پشت پا ...

 

1 اسفند 93 ساعت 20:55 در حال قدم زدن !

[ پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:21 ] [ وحید دلنواز ]
ﺍﯾﻨﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ
ﻓﻘﻂ ﺑﺨﻮﻥ ﺧﻮﺏ ﺑﺨﻮﻥ ...
ﻗﺎﻓﯿﻪ ﺑﻪ ﻗﺎﻓﯿﻪ ﺑﺎﺧﺘﻢ
ﺑﺮﮒ ﺑﻪ ﺑﺮﮒ
ﻭﺍﮊﻩ ﺑﻪ ﻭﺍﮊﻩ
ﻭ ﺍﯾﻨﮏ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻣﻦ
ﺣﺲ ﺗﻠﺦ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺷﻌﺮ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ، ﺍﻣﺎ
ﺁﻭﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ، ﺍﺗﺎﻕ ﺑﯽ ﺩﺭ ﻭ ﭘﯿﮑﺮ ﺭﺍ ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﻫﻢ
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﺩﺍﺭﻡ
ﻣﻦ ﻧﻪ ﺷﺎﻋﺮﻡ ﻭ
ﻧﻪ ﻫﻮﺱ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺩﺭﺩﻫﺎﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ
ﺍﻣﺎ ﺑﺪ ﺑﺎﺧﺘﻢ ، ﺑﺪ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺣﺲ ﺟﻨﻮﻧﯽ ﺑﺎﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺑﻮﺩ ...
ﺯﯾﺮ ﻫﻢ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺮ ﺷﻌﺮ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﻟﯿﻠﺶ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﺑﻂ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ، ﺍﻣﺎ
ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﺩ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ ...
" ﻣﻦ ﺑﻪ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺧﺘﻢ "
ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻬﺖ ﻣﻌﻤﻮﻟﯿﺴﺖ
ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻡ
ﻫﻤﯿﻦ ...
ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ :
ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺷﺪﻥ
ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺭﺳﺎﻧﺪ
ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎﺭﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...
ماندگار

" متن جالبی بود "

[ پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:17 ] [ وحید دلنواز ]
ﻣﺜﻞ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ :
ﻋﺸﻘﺶ ﻋﺎﺷﻖ ﭘﺴﺘﭽﯽ ﺷﺪ !...
ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺣﺘﯽ ﺧﻮﺑﯽ ...

[ پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:16 ] [ وحید دلنواز ]
متنفر از آدمایی که خودشون رو روشن فکر و  متمدن حساب می کنن و فقط و فقط حرفای دیگران رو که توی شبکه های اجتماعی هست رو با یه Copy ساده بر میدارن و Paste می کنن و ادای آدمای روشن فکر رو در میارن و ...

آدم خودش باید ایدئولوژی خودش رو داشته باشه و انسانیت خودش رو سرلوحه خودش قرار بده فارغ از هر چیزی که دیگران در موردش فکر کنن !

ساکتن حرفی نمی زنم ! نه اینورم نه اونور ! میمون کسی هم نیستم

[ پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:13 ] [ وحید دلنواز ]
من هنوز زندم امااااااااااااااااااا

فک نکنید خبریه !

دارم روزامو یکی یکی میگذرونم تا یواش یواش از زیر خاک بیام بیرون و طوفان به پا کنم !!!

[ پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:7 ] [ وحید دلنواز ]
9 ماه از برگشتن به تهران گذشت

و فقط 5 ماه دیگه باقی مونده

 

(کلی داستان نوشتن توی این پست ! بازم دلم نیومد بفرستمش روی بلاگ و پاکش کردم ! به همین اکتفا کردم)

[ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ ] [ 21:5 ] [ وحید دلنواز ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نبودت یعنی آرامش ،

"به این خونه بر نمی گرده" !!!
امکانات وب
Instagram