قالب پرشین بلاگ


نبودت یعنی آرامش !
، به این خونه بر نمی گرده !!!
این روزا اونقدر اونقدر اونقدر حرف دارم که بزنم و بنویسم که حال خودمم به هم میخوره ! و یه لبخند میزنم خودمو پیدا می کنم ، سرم روی می گیرم بالا و بازم ادامه میدم و میگم که عالی ام !

فقط حرف نیست ! این روز ها عالی ام ، عالی

و خوشبختانه بودن ِ  کسی باعث این خوب بودن نیست

بلکه نبودن ِ کسی و تنها بودن دلیل اصلی این روزامه

بی عذاب وجدان دارم به زندگیم ادامه میدم به کسی هم بدی نکردم و خوشحالم !

[ جمعه دهم بهمن 1393 ] [ 12:4 ] [ وحید دلنواز ]
امروز 19 دی

فردا 20 دی

تا انتهای دی 10 روز

بهمن : 30 روز

اسفند : 29 روز

فروردین ، اردیجهنم ، خرداد ، تیر : 31*4 : 124 روز

124+29+30+10 : 193 روز باقی مانده خدمت !!!

-----------------------------------------------------------------------

خب امروزم که دهم بهمن شده و با احتساب موارد بالا باید بیست روز ازش کم کنیم

که به عبارتی میشه 173 روز دیگه ...

 

 

[ جمعه نوزدهم دی 1393 ] [ 12:27 ] [ وحید دلنواز ]
بعضی وقتا

توی قدم زدن ها ، با لباس نظامی یا هر مدل دیگه ای

که در حال طی طریق هستم

روی بالای پل های هوایی با خودم حرف میزنم ، پل و پله و خیابون و ماشین های توی خیابون و گاردریل ها و افراد جامعه رو مخاطب قرار میدم و میگم که : به زودی به قلب این خیابان ها باز خواهم گشت ! به زودی

[ چهارشنبه هفدهم دی 1393 ] [ 18:53 ] [ وحید دلنواز ]
این وبلاگ طی چند روز گذشته ، چندین بار با گوشی مجهز به سیستم عامل IOS چک شده !

[ پنجشنبه یازدهم دی 1393 ] [ 17:40 ] [ وحید دلنواز ]
سلام

پارسال روز دهم دی تعطیل بود و ما تاریخ معرفی خودمون رو یک روز به تاخیر انداختیم

پارسال توی چنین روزی من عازم کرمانشاه بودم ، با تمام تنهایی و غم و حسرت !

یکسال سخت گذشت

[ چهارشنبه دهم دی 1393 ] [ 19:27 ] [ وحید دلنواز ]

کجایــــــی تو

کاش می دیدی من خسته شدم

به این زودی

چجوری شد اون عشق شدید

به این آسونی به آخرش رسید

با فکرت رو لبام یه لبخند میاد

چقد دلم هنوز، اون روزا رو میخواد

از آخرین بار که چشمام تورو دیدن

فهمیدم که عشق یعنی نرسیدن

با رفتن تو از عشقم کم نمیشه

تو قلبم میمونی واسه همیشه

واسه همیشه

♫♫♫

 سخته برام ، ولی ازت میخوام

بر نگردی هرگز دیگه به دنیام

برنگرد تا اون تصویری که ساختم

همون باشه که از تو مونده تو رویام

با فکرت رو لبام یه لبخند میاد

چقد دلم هنوز، اون روزا رو میخواد

از آخرین بار که چشمام تورو دیدن

فهمیدم که عشق یعنی نرسیدن

با رفتن تو از عشقم کم نمیشه

تو قلبم میمونی واسه همیشه

واسه همیشه

♫♫♫

[ پنجشنبه چهارم دی 1393 ] [ 19:24 ] [ وحید دلنواز ]
زندگی رو عشق یاد من داد
جایی که با تمام وجود عشق ورزیدم ،  دوست داشتم و محبت کردم
حد اعلای عشق رو خودم دیدم
و فهمیدم که در عین مقدس بودن و زیبایی
چقدر بی ارزش و کم اهمیته
نه واسه من،  واسه کسایی که جنبه فهمیدن و دوست داشته شدن رو نداشتن
ازشون ممنونم،  توی سختی تنهام گذاشتن و من تونستم سر پا وایسم و جنگیدن رو این بار نه برای عشق،  بلکه برای زندگی خودم و خودم تجربه کنم
و بازم یاد آوری کنم که پیر شدم ولی بزرگ نه!
توجیه شدن که عکس العمل خوبی نخواهد دید و نباید دور و بر من آفتابی شد !!!

* مخاطب خاص نداره ! مخاطب عام داره ! قابل شمارش تا شمار انگشتان یک دست !

* اون توجیه اون بالا که قرمز شده ، تاثیرات نظامی-خدمتیه !!!!!

[ پنجشنبه چهارم دی 1393 ] [ 10:20 ] [ وحید دلنواز ]
چهارده ماه از خدمت سربازی به اتمام رسید و از فردا ماه پانزدهم کلید خواهد خورد !

14 ضربدر 30 برابر با 420 روز

که به علاوه 6 روز اضافه شش ماه اول سال ( شش ماه اول که 31 روز هستن )

و منهای 1 روز از اسفند 29 روزه پارسال

به عبارتی 425 روز خدمت کردم ! حالا به هر طریقی !

و قانونا 210 روز دیگه خدمت دارم !  که اونم به منهای اسفند 29 روزه امسال و 4 روز از چهار ماه اول سال آینده به عبارتی دقیق 213 روز دیگه خدمت دارم!

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

الان وقت شکوه نیست ! چون غم دنیا ارزش خوردن نداره !

نوشته هام درد داره ، به هر کسی هم بگی قبول !

ولی من با کلی ذوق و دوست داشتن و عشق که مجموعاً هدفم رو نشونه رفته بودم ، اومدم خدمت !

برای آینده ! قدم اول برای شروع زندگی بعد از دانشگاهیم همین بود !

حالا تمام داستان هایی که این وسط رخ داد به کنار ، بماند ! هیچکس خبر نداره ، شاید مجموعا 5 یا 6 نفر !

ولی توی آخرین روز از اولین ماه خدمتم ، بدجوری پشت پا خوردم و تمام دنیا آوار شد روی سرم !

بازم بماند.

ولی خب خداروشکر ، 7 ماه تمامه که بعد از برگشتن خم به ابرو نیاوردم ! و همچنان سرم بالاست و لبخند ...

[ یکشنبه سی ام آذر 1393 ] [ 14:40 ] [ وحید دلنواز ]
حدود 2 سال قبل ، در قلب تهران ! بر روی یک نیمکت ! کنار ایستگاه مترو  ! 3 نفر نشسته بودیم !

و در مورد آینده صحبت می کردیم و در قسمتی از کلام به قسمت اشاره شد ! " تا ببینیم قسمت چی باشه "

به مخالفت ایستادم ، در حالی که سخت از برودت هوا می لرزیدم ولی با عزم راسخ و با امید وافر به آینده نگاه می کردم و گفتم به قسمت اعتقادی ندارم ، و قسمت اراده ی من است که بی وقفه تلاش خواهم کرد !

گذشت !

تمام شد

اندیشه من به در آن روزها خدمت بود و اکنون در حال استارت زدن پانزدهمین ماه خدمتی هستم !

و به " قسمت " برگشته ام !

قلب من جایی در این تاریخ به یادگار جا ماند ، به کنار !

روحم بعد از چند ماه زندگی سخت ، زنده شد ، آزاد شد ، بال در آورد و در حال پرواز است !!!

آینده ای به نسبت زیباتر از خواسته های قبلی خود خواهم ساخت !

ولی تنها ! ! !

تنهایی بزرگی که کسی حتی اجازه نخواهد داشت که آن را نظاره کند !

بی منفذ ، با تمام قوا ! پیش به سوی آینده برای شکست دادن اشخاصی که به گمان خود پیروز شدند...

[ شنبه بیست و نهم آذر 1393 ] [ 23:17 ] [ وحید دلنواز ]
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود

اینهمه رنگ قشنگ از کف دنیا برود

هر که معشوقه برانگیخت گوارایش باد

دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود؟!!!

[ شنبه بیست و نهم آذر 1393 ] [ 21:22 ] [ وحید دلنواز ]
زندگی اینجا نیست

زندگی جای دیگری انتظار مرا می کشد ...

اندکی صبر سحر نزدیک است ...

[ شنبه بیست و نهم آذر 1393 ] [ 9:29 ] [ وحید دلنواز ]
من به زودی

به کوچه ها و خیابان های تهران باز خواهم گشت

آزادانه قدم خواهم زد ! عاشقانه

زندگی نویی آغاز خواهد شد

زندگی سختی که در آن با تمام دنیا خواهم جنگید ! آماده ام ! آماده ...

[ پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 ] [ 22:32 ] [ وحید دلنواز ]
می دانی دلم چه میخواهد ؟

نمی دانی !

دلم یه پیاده روی شلوغ میخواهد حوالی میدان تجریش

من باشم و تو

و صحنه ی دلخراش یک تصادف

و بهت جمعیت در حال عبور !!!

کنار ایستگاه اتوبوس 

و تو غرق تماشای مجروح

و من باشم و بوسه ای غافلگیر کننده و آتشین !

[ پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 ] [ 16:54 ] [ وحید دلنواز ]
یک هفته هم از آذر 93 گذشت ...

به همین زودی ...

[ جمعه هفتم آذر 1393 ] [ 11:0 ] [ وحید دلنواز ]
قدر‌نشناس ِ عزیزم، نیمه ی من نیستی
قلبمی اما سزاوار تپیدن نیستی!

مادر این بوسه های چون مسیحایی ولی
مرده خیلی زنده کردی، پاکدامن نیستی

من غبارآلود ِهجرانم تو اما مدتی ست
عهده دار ِ آن نگاه ِ لرزه افکن نیستی

یک چراغ از چلچراغ آرزوهایت شکست
بعد ِمن اندازه ی یک عشق روشن نیستی

لاف آزادی زدی؛ حالا که رنگت کرده فصل
از گزند ِ بادهای هرزه ایمن نیستی

چون قیاسش می کنی با من، پس از من هرکسی
هرچه گوید عاشقم،می‌گویی:"اصلا نیستی"

دست وقتی که تکان دادی عجب حالی شدم
اندکی برگشتم و دیدم که با من نیستی!

 

کاظم بهمنی

[ دوشنبه سوم آذر 1393 ] [ 17:48 ] [ وحید دلنواز ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نبودت یعنی آرامش ،

"به این خونه بر نمی گرده" !!!
امکانات وب
Instagram