روزگار آدمو زجر میده تا مردش بشی ...
زندگی ، عشق ، شکست و دیگر هیچ ...
قالب وبلاگ
گفتن ندارد ولی ...

همین دو شب پیش ، بعد از دوماه ، غروب به خیابان رفتم

می رفتم و همچون گذشته ام مغرورانه قدم بر می داشتم و همچنان سرم بالا بود و با شکل خاص همیشگی به اطراف می نگریستم !!! به یاد حرفی از آشنا که در وصف من می گفت : "در ابرها قدم بر می دارد"

دلم هوایش را کرده بود به تلفن های کارتی که می رسیدم ، اندکی صبر می کردم و دو راهی می دیدم

رفتن و ایستادن

ایستادنی که ممکن بود هر لحظه دست در جیب کند و کارتی بیرون بکشد و شماره ی همراهی را شماره گیری کند

"آری ، من هنوز کارت تلفن به همراه دارم "

ولی صحنه ی خواستن و نخواستن در فاصله ای نزدیکه به یک چهار راه (پل پنجم) چهار بار تکرار شد و من همچنان با خودم مقابله می کردم

خودی که احساس و خواستن و دلتنگی را شامل می شد

ولی

دلایل نخواستن بر آنها غلبه می کرد . . .

 

روحش شــــاااد یادش بـــاااد

 

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 20:49 ] [ وحید دلنواز ]
6
6 روز

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 18:46 ] [ وحید دلنواز ]
امروز واقعا از خودم نا امید شدم وقتی

که اجازه دادم بخاطر بیماری جدیدم برای دقایقی غم روی چهره ام بشینه و خودنمایی کنه !

---------------

توی دوره قبل زندگیمو باختم

ولی سرم هنوز بالاست ! سینه سپر ! جلوی احدی سر خم نمی کنم و خم به ابرو راه نمیدم !

[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 17:6 ] [ وحید دلنواز ]

هه میدونی نه نمیدونی اگه میدونستی که اینجوری نمیشد
اگه میدونستی اون حرفارو نمیزدی

چیزی نگو

ورق نزن تو گوشیت آلبوم عکسامو دیگه تو خوابت ببینی بگیری دستامو
از اینم بدتر میشد باهام تا کنی گوشاتو وا کن قشنگ بگیری حرفامو
الکی پشت گوشیت واسم شاخ و شونه نکش خودشو گُم کرد باز دو نفرو دیده دورو ورش
این لات بازیاتم بذار واسه شب رو تخت انقد غرق هوسه سیاه شده رنگ لبش
چیه خیلی رکم ؟ کیو تور کردی ؟ بازم چش خیابونو ایندفعه کور کردی بازم؟
باهاش اریکه میری یا که برج میلاد پلاسی منم زندگیمو به یه دختر ببازم؟
نه اینجوری نیست تو اضافه خرجی فقط اومدی به مشکلاتم اضافه کردی
الان کنار اون بالا پایین میکنی همچی فراهمه آبروتم اجاره کردی

تو نمیتونی جای من بذاری خودتو نگو درست میشه بمونم کنار تو چطور
وقتی حال و روزم با یه مشت قرص رو فرمه
تو درک نمیکنی چون دور تو پره خب
ادای گریه در نیار که خوبه حالت میدونم با رفتنم همچی روبه راهه
جواب خوبیامو با بدی پس دادی یه دفعه تقصیر تو نیست این رسم روزگاره

حرف بزن چرا همش زول زدی به من چیه میترسی دوباره ذوق زده بشم
وقتی صداتو میشنوم نه گذشته اون وقتا هه یه سری حرفارو بهتره بگم
منی که زیاد دادم بهت پرو بال
گفتی زنگ نزن تو که شبو با عشق جدیدتی
بابام گیر میده لفظه صبا کنار اون بیدار میشی سرحال
تا حالا شده بسوزه واسه خودت دلت من که اینجوریم وقتایی که اون بهت
میگه دوست دارم تنو بدنم میلرزه میگفتی جای منه فقط تو اون دلت
یادته با یکی دیدم گفتی پسره عمومه عشق جدیدت مبارک چقدر شبیه همونه
انقدر دروغ گفته بودی دیگه گیج شده بودم دلم افسردگی گرفت ولی دل تو جوونه

تو نمیتونی جای من بذاری خودتو نگو درست میشه بمونم کنار تو چطور
وقتی حال و روزم با یه مشت قرص رو فرمه تو درک نمیکنی چون دور تو پره خب
ادای گریه در نیار که خوبه حالت میدونم با رفتنم همچی رو به راهه
جواب خوبیامو با بدی پس دادی یه دفعه تقصیر تو نیست این رسم روزگاره
گفتی از نبود منه هرچی سرت میومد بوی سیگار میداد لبات تو که بدت میومد
با اونم مثل منی عجب چه شباهتی الان تو بغل اون میزنی سلامتی
نوش جونت که منم سلامتیت زدم تو خوش باش ولی من از این شبا نمیگذرم
دستاشو محکم بگیر ازش چشم بر نداری یادت نره براش ادا و عشوه هم دراری
باشه آخه اینجوری به دل میشینی کاش میشد خاطراتو جلو چشمام نذاری
یادته نمیذاشتم موهاتو رنگ بذاری روش اون خارجی گوش میداد من عشق ِ داریوش
کلی فرق داشتیم درست ولی عزیز بودی خب دیوونه بازی داشتم ولی مریض بودی تو
حالا که رفتی فهمیدم باهام چیکار کردی برو ___________________

تو نمیتونی جای من بذاری خودتو نگو درست میشه بمونم کنار تو چطور
وقتی حال و روزم با یه مشت قرص رو فرمه تو درک نمیکنی چون دور تو پره خب
ادای گریه در نیار که خوبه حالت میدونم با رفتنم همچی رو به راهه
جواب خوبیامو با بدی پس دادی یه دفعه تقصیر تو نیست این رسم روزگاره

[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 19:23 ] [ وحید دلنواز ]
دوست دارم بنویسم

ولی حسش نیست

حتی حسش نیست تا پای تخت برم و از پیاده نوشته هام بیارم و اینجا بنویسم ...

انگار یه جورایی دیگه حس درونم مُرده ، دیگه نمی نویسه ، دست و دلش به نوشتن نمیره !

خسته است ، چند ماه دیگه باید صبر کنه ...

[ شنبه نوزدهم مهر 1393 ] [ 22:51 ] [ وحید دلنواز ]
روزای ســــختم هنوز تموم نشده !
ولی همه از دور و برم رفتن !
قطعا اگه یه روزی برگردن بهشون چندتا دستور میدم !
1. به جای خود
2. عقب
3. گرد
4. بدو
5. رو

[ شنبه نوزدهم مهر 1393 ] [ 22:43 ] [ وحید دلنواز ]
به چشمای تو مشکوکم به دنیای نفس گیرت

به چشمات که میگفت چیزی ازم نمیشه دستگیرت

تا بودی این نگاه من تو چشمای تو جون میداد

اگه چشمای تو میخواست بهم حس جنون میداد

تو از پرواز میگفتی هوات بوی سقوط میداد

میدونستم ولی چشمات بهم حق السکوت میداد

سقوط زندگیمونو با چشمای خودم دیدم

منو آسون رها کردی تو رو آسوده بخشیدم
 
یکی پای منو انگار از احساس تو قطع کرده

کدوم مسیرو باید رفت که بازم بازی برگرده

یه تپ به حال من دادی که تو مرگم زمین گیرم

میدونم که همین روزا , تو دنیای تو میمیرم

تو از پرواز میگفتی هوات بوی سقوط میداد

میدونستم ولی چشمات بهم حق السکوت میداد

سقوط زندگیمونو با چشمای خودم دیدم

منو آسون رها کردی تو رو آسوده بخشیدم

[ شنبه نوزدهم مهر 1393 ] [ 19:56 ] [ وحید دلنواز ]
آخرین ساعت های شهریور ماه سال 1393

مصادف با آخرین روزهای یازدهمین ماه خدمت و آغاز دوازهمین ماه

شروع فصل خزان

خزان طبیعت ، خزان من ، خزان زندگی ام

پاییز را هم دوست دارم و هم ندارم

من زاده ی پاییزم ، زاده ی دومین ماه پاییزی

پاییز فصل عاشقیست

پاییز فصل غم انگیز جداییست

پاییز زیباترین حالت زندگیســــت

پاییز و پاییز و پاییز ...

______________________________

هر سال این ساعت ها ، من غرق در رویا بودم ، رویای او ، رویای زندگی

امسال رویایی ندارم

امسال اراده ای آهنین دارم و منطقی زیبا

______________________________
رسم نیست

ولی پاییز مبارک

هر برگی که می اُفتد برگی بر تجربه ی زندگی شخصی ام افزوده می شود

پُر بار تر می شوم و سرم افتاده تر از قبل می شود . . .

[ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ] [ 18:17 ] [ وحید دلنواز ]
نه چندان آرام آرام ، به سرعتی قابل قبول به واپسین روز های شهریور سال 93 رسیده ایم

و کم کم باید با این ماه و فصل خداحافظی کنیم

و به انتظار تابستان سال بعد بنشینیم!

تابستانی که فصلی از کتاب زندگی ام به اتمام خواهد رسید و آخرین برگ های آن را ورق خواهم زد

به فصلی تازه در زندگی خواهم رسید

[ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 ] [ 18:58 ] [ وحید دلنواز ]
سلام

دیشب شب پُر استرسی بود ، هیجان مسابقه والیبال در بازی با لهستان میزبان مسابقات در سه ست انتهایی بازی به حدی بود که خواب از چشممون رفت و بیدار موندیم ، هرچند توی دو ست ابتدایی بازی کلی حرص خوردم و قصد داشتم که بخوابم و بازی رو نبینم ولی یه حسی منو به زمین چسبوند تا بازی رو ببینم

بازی جذاب شد و تا انتهای ست پنجم و در امتیاز برابر 14 هم همچنان حس و حال فوق العاده و غرور زنده بود

ولی با اشتباه میرزاجانپور و قرار گرفتن روی خط یک سوم برای پرش و اسپک زدن و پشت سر اون حرکت سرعتی دفاع عقب زمین و پاس سرعتی معروف که برای عادل غلامی فراهم شد و تک دفاع شد و بازی 16-14 واگذار شد ، اب یخی بود بر روی بیدار موندن و به جایی نرسیدن

ولی یک امتیازی که گرفته شد و به انضمام 3 امتیاز بازی امشب برابر صربستان ، کمک شایانی کرد برای صعود به جمع 6 تیم برتر دنیا

به امید موفقیت های بیشتر

[ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 ] [ 23:5 ] [ وحید دلنواز ]
پرواز می کنم

ولی دیگر نه در خیال ! در واقعیت

چند روزی حال عالی روزهای اوجم رو به افول بود ، ولی از همین الان دوباره پله های نردبان رو زیر پاهام حس می کنم تا به بی نهایت برگردم

ما قصدمان پرواز است ، پس همیشه در اوج پرواز کردن ضرورت ندارد !

ما به پرواز می اندیشیم و گاهی برای مشاهده از نزدیک و لمس ملموسات به پرواز در ارتفاعات کم نیز نیاز داریم

وگرنه من همان پرنده ی دست نیافتنی سابق ام ...

[ شنبه پانزدهم شهریور 1393 ] [ 18:44 ] [ وحید دلنواز ]
دلم هرگز و حتی برای یک ثانیه برای کرمانشاه تنگ نشده !

فقط و فقط برای یک سکانس دلم برای پشت گروهان و ساختمونمون تنگ شده !

اون روزایی که توی اوج نا امیدی با دستای خالی ، تنهای تنها با خودم و سرنوشتم مقابله می کردم !

اونم جایی که ساعتای بعد از نیمه شب من بودم و بی خوابی بین سه چهارتا از دوستان که غرق خواب بودن !

یه فلاکس چایی و لیوان و چندتا قند و یه پتوی سربازی روی دوش ، بین سکوت و سیاهی ! من بودم و مسیری کوتاه تا پشت ساختمون توی یه هوای سرد !

یه نیمکت سبز و زرد و یه ماه روشن و سیم های خاردار و آینده ای مبهم و فکر درگیر و تحت فشار

صحنه جالبی نبود و جالب بود ...

[ جمعه چهاردهم شهریور 1393 ] [ 18:26 ] [ وحید دلنواز ]
سلام امروز با چند پیاده نوشته در خدمتتون هستم !

(پیاده نوشته ها محصول من و لباس نظامی و خودکار و یه دفترچه جیبی نارنجی رنگه که توی مسیر رفت و برگشت پادگان با پای پیاده نوشته شده )

1.

دنیا خیلی وقته ناراحتی منو ندیده

یعنی نذاشتم که ببینه

به لطف خدا ، با کمک یار دیرین و با اراده خودم  از غم انگیزترین لحظات هم خنده می سازم

و علاوه بر خودم ، دور و بریام رو هم به خنده در میارم

که این علاوه بر افزایش روحیه خودم ، کل اطرافم رو هم با روحیه کرده و خنده من مثال اونا شده و این منوال تا زمانی که یه غرور شکن دیگه وارد زندگیم نشده باشه ادامه داره .

2.

اونقدر قوی شدم که اگه بخوام با هر قدرتی می تونم مقابله کنم

حتی با قدر غیر قابل باور عشق

3.

ابتلای من به تو از سخت ترین و طاقت فرسا ترین بیماری های کشف شده انسانیت بود ، که پادزهری جزد خودت هم نداشت !

دوران نقاهت رهایی از بند و کمند بیماری تو به درازا کشید

ولی در نهایت به اتمام رسید و به صحت و سلامت سابق رسیدم.

4.

من عاشق تهرانم

ولی پیش و بیش از آن عاشق تو (البته بودم! الان دیگه نه)

تو نیستی

خاطراتت از در و دیوار این شهر آویزان است . . .

پس ! من ازین شهر می روم ...

می روم ...

(جداً یه روزی ازین شهر میرم)

5.

گاهی آنقدر از عشق متنفر می شوی که هر دشنامی که بلد باشی را به عشق و عاشقی می دهی و گاهی آنقدر دلتنگ می شوی که دلت به وسعت تمام هستی می گیرد و

گاهی تمام فاصله این دو شاید چند ثانیه باشد که میان دشنام دادن ها دلت بگیرد و یا میان دلتنگی هایت دشنام دهی بر عشق و عاشقی !

6.

ساعت 6:35 صبح روز پنجشنبه 93/5/30

امروز روز آخر کاری اداری این هفته است و روز سی ام !

فردا جمعه سی و یکم است

و شنبه روز اول هفته مصادف با اولین روز شهریور و روز  شروع یازدهمین ماه خدمتی

امروز دقیقا سه ماه از بازگشت من به تهران می گذرد و در طول این سه ماه من گذر زمان را حس نکردم و سه ماه پر انرژی و پُر خنده را پشت سر گذاشتم !

 

" فعلا همینا کافیه ! لازم باشه خاطرات ثبت شده در دفتر خاطرات رو هم به اشتراک میذارم ...

[ جمعه چهاردهم شهریور 1393 ] [ 18:13 ] [ وحید دلنواز ]
دقایقیست به انتظار یک دوست ایستاده ام و این به هیچ وجه اذیت کننده نیست
زمانی انتطار های هر روزه در مترو بخشی از زندگی من بود و تاخیر های چند ساعته هم اذیت کننده نبود ، آن روز های بسیار دور نه از بعد زمانی ، از بعد تغییر گذشت و امروز اینجایی که انتظاری را قدم میزنم تداعی کننده آن روز ها بود
آن روز ها تمام ذوق و شوق من تمام انرژی موجود در بدنم صرف انتظار می شد و خستگیی غیر قابل وصف باقی می گذاشت و با برخورد انرژی منفی ناشی از خستگی او ، امواج منفی بر اصوات ما نیز تاثیر میگذاشت و دنیایی از خستگی باقی می گذاشت ، تمام این ها در معنی کثرت قرار گرفت و صحنه های ناخوشایندی را رقم زد و در نهایت ذره ی کوچکی از دلایل جدایی از عشق قرار گرفت ...
1393/5/25

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 23:2 ] [ وحید دلنواز ]
اگه کسی هر انتخابی رو عاقلانه توصیه می کنه

من در زمینه انتخاب طرف مقابلم که میخواد عشقم باشه یا دوست دخترم عاقلانه انتخاب نمی کنم

تصمیم من همونیه که بود عشـــق و احســـاس

عقل جای خودش احساس هم جای خودش

من یکی تا کسی رو با قلبم نخوام نمی تونم حتی دستشو بگیرم چه برسه به اینکه بخوام یه عمر کنارش زندگی کنم

ولی بر عکسش اگه کسی رو با قلبم بخوام (همونطوری که قبلا دیده شده) از تمام اعتقاداتم ، از تمام بود و نبود ها و از تمام دلبستگی هام دل می کنم !!!!

[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 20:13 ] [ وحید دلنواز ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

...
امکانات وب
Instagram