قالب پرشین بلاگ


نبودت یعنی آرامش !
، به این خونه بر نمی گرده !!!
آذر رسید و آبان رفت

و من انتظاری یازده ماهه خواهم کشید تا آبانی دیگر

یازده ماهی که چالش های فراوانی در دل خود جای داده و یکی از قابل پیش بینی ترین حوادث آینده ؛ اتمام خدمت خواهد بود ...

[ شنبه یکم آذر 1393 ] [ 9:48 ] [ وحید دلنواز ]
سلام

امروز جمعه سی اُم آبان ماه سال 93 هستش

نحسی خدمت (سیزده ماه ) هم تموم شد و از فردا وارد چهاردهمین ماه میشم !

فردایی که مصادف با اول آذر باشه اولین سالگرد ِ بدترین روز زندگی من خواهد بود !

یکسال از ماجرایی که حتی روم نمیشه حتی به یاد بیارمش گذشت! و من هنوز سر افکنده ام !!

سری که با تمام مغرور بودن یکساله به زیر افتاده و دیگه بالا نیومده !

چند روزی مرخصی گرفتم برای استراحت جسمی ذهنی روانی ! آرامش رو جستجو خواهم کرد ،

و قطعا می دونم که آرامش سهم منه ، چون وجدانم آرومه !

فردا حوالی ظهر ساعت 12 به میعادگاهی قدیمی خواهم رفت و خاطرات یکسال گذشته را ورق خواهم زد !

_________---------------__________--------------_________-------------__________------------_______

گاهی یه قدم اشتباه می تونه تمام تصویر آینده رو خراب کنه !

گاهی یه دوست اگه به اشتباه انتخاب بشه ، آدم خودش رو از درون از دست میده ! بیرون که دیگه بماند !!

خوشبختانه تا حالا گیر همچین آدمایی نیوفتادم ! یعنی نخواستم که بیوفتم ! با آگاهی انتخاب کردم !

ولی دیدم کسی رو که یه دوست خیلی عوضش کرد ! خیلی ! البته خودش هم نمیدونه !

دستش درد نکنه !

[ جمعه سی ام آبان 1393 ] [ 9:2 ] [ وحید دلنواز ]

دیگه توی دنیا به چی اعتباره

کسی که براش مردی دوست نداره

منو بغض و بارون سکوت خیابون

دوباره شکستم چه ساده چه آسون

به پاتم بسوزم تو شمعم نمیشی

تو حوای دنیای آدم نمیشی

غرورت گلومو به هق هق کشیده

آدم که قسم خوردشو دق نمی ده

[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 17:53 ] [ وحید دلنواز ]
متاسفانه کسی که خواسته های ما رو فهمیده بود ، موسیقی که با گوش ما بازی می کرد رو پیدا کرده بود ، و مثل خود من دلنواز بود ! رفت

استعدادی که در جوانی ماندگار شد ...

نگرانی من !!!

[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 12:57 ] [ وحید دلنواز ]
داشتم فیلم مرد عنکبوتی شگفت انگیز 2 رو میدیم که متوجه شدم !

واسه بعضیا (گوئن استیسی) پیشرفت خیلی مهمتره از عشقه !!! و خیلی مهمتر از خیلی چیزای دیگه !

[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 11:17 ] [ وحید دلنواز ]
یکی از بهترین روزهای زندگی من !

از معدود روزهایی که شاید تا 50 سال دیگر با ریز ترین جزئیات در ذهن من خواهد ماند ...

روز شروع تعالی روح ! روزی که من فهمیدم روح هم از بدن جداست !

روزی که روح در کالبد خود نمی گنجید و من را به پرواز در می آورد !

حوالی ساعت 11 بین دو کلاس !! ضلع جنوب شرقی طبقه دوم دانشکده ادبیات ! نزدیک آب سرد کن ! روی نیمکت آهنی

قلبی به تپش های فوق العاده غیر عادی خود نزدیک می شد ! ضربان از حلق احساس می شد و شدت ضربه به

حدی بود که به عقب و جلو میراندم !

و سخت ترین روزهای زندگی بر من غالب شد !

روزهایی بود که مرگ را بر زنده ماندن ترجیح می دادم !

گذشت و امروز پنجمین سالگرد آن روز تاریخی است ! و من هنوز نفس می کشم !

ولی آن روز ها چطور ؟؟

و

این روز ها چگونه ؟ !!


[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 9:50 ] [ وحید دلنواز ]
فردا هفدهمه

من توی 14 روز آینده 2 مناسبت رو پیش روی خودم می بینم !

یکیش پنجمین سالگرد بروز علائم بهترین حالت زندگی یعنی عاشق ( حوالی ساعت 11 ، 23 آبان)

و 

دومیش اینکه به نخستین سالگرد بزرگترین اشتباه تاریخ زندگیم نزدیک میشم ! (1 آذر ، تاریخ نحس زندگی من )

که قطعا مرخصی خواهم گرفت و به مکانی آشنا خواهم رفت و با خودم خلوت خواهم کرد و زندگی رو با دیدی کامل تر خواهم دید تا برای آینده ی سخت ، بیش از پیش آماده باشم !

[ جمعه شانزدهم آبان 1393 ] [ 20:57 ] [ وحید دلنواز ]
بازم یه روز دیگه داره تموم میشه

اگه اشتباه نکنم امشبی که بگذره و طلوع خورشید خبر از آغاز هفدهمین روز آبان ماه سال 93میده !

امروز گریز کوچیکی داشتم به نوشته های خط خط شده ی 5 سال پیش تاکنون

که متوجه تغییرات زیادی شدم !

چه توی حرف زدن ، چه توی نگارش علی الخصوص سبک نگارش و پختگی کلام نسبت به 5 سال پیش !

می شد بیشتر کنکاش کرد و به چیزای بیشتری رسید ولی خب وسیله های اذیت کننده در کنار نوشته ها دیده می شد و من برای عدم تداعی این خاطرات گندیده مجبور بودم خیلی سریع از کنارش بگذرم و خاطره ام رو خالی کنم تا مبادا روز گند دیگه ای برای خودم رقم بزنم !

در سریع ترین حالت ممکن حافظ کوتاه مدت پاک شد و منم خودم رو آماده ی فردای زود می کنم !


[ جمعه شانزدهم آبان 1393 ] [ 20:56 ] [ وحید دلنواز ]
خواستن هایی داریم که بی شک اشتباست

ولی فقط و فقط معنی اشتباه را وقتی می فهمیم که زمان گذشت و عمر از دست رفت !

نمی گویم انتخابم اشتباه بود ، بالعکس ! انتخابم زیباترین و بهترین و قشنگترین و تمام ترین های دیگر بود !

و هنوز هم بر اعتقاد خودم پافشاری می کنم ، که اگر بود زیباترین لحظات ساخته می شد ، امید ، قدرتی شگرفت به من می بخشید و لحظه ای از تلاش باز نمی داشتم ، رفت و با جامعه ای بزرگتر آشنا شد و تغییر کرد ، تغییر و تغییر و تغییر

و این تغییر نیاز های جدیدی بوجود آورده بود که من تامین کننده ی این نیاز ها نبودم یعنی صاحب نبودم که که بخواهم تامین کننده ی آنها باشم ...

ولی گذشت و چند روز دیگر به اولین سالگرد بزرگترین خریت زندگی ام نزدیک می شوم و

من از آن روز تاکنون درس هایی گرفته ام که در تمام 23 سال قبلش نگرفته بودم

و باز هم تکرار کنم بزرگ نشم ! ولی پیر چرا !!

ولی خب خواستنش اشتباه بود

حالم خوب است و این ها را می نویسم

می نویسم و می خندم ! نه به گذشته فکر می کنم نه به آینده نه به ...

[ دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ] [ 12:28 ] [ وحید دلنواز ]
نبودت یعنی آرامش ، به این خونه بر نمی گرده !!
[ دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ] [ 11:53 ] [ وحید دلنواز ]
خیلی وقته حرف احساسی چند نقطه شده ...

[ جمعه نهم آبان 1393 ] [ 13:35 ] [ وحید دلنواز ]
قلبمو دادم تو دستاتو زدی نارو بهم

یه کاری کردی که مجبورم این حرفارو بگم

بگم از کارات خستم ، نمی تونم ، کم آوردم

چقد دیدم ، دیدمو چیزی به روت نیاوردم !!!

 

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
عشقولانه های حماقت وار !!!
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

تنی در خاک کشیده اند ، نمی دانم شاید هم هنوز در جوی های این شهر جاری باشند ...

--------------------------------------

دلم بیشتر به حال این وبلاگ بدبخت میسوزه

چندین و چند سال نوشتمش

از اول دبیرستانم شروع شد و نوشتم و تا رسید به دانشگاه

چندین و چند بار نوشتم و وبلاگو کاملا حذف کردم

و خوشبختانه داره هنوز نفس می کشه

افراد زیادی رو به خودش دیگه

ولی خب

تنها روزایی که از ذکر شدن توش دریغ نشده تولدمه !

خب دیگه ، یه بار دیگه تولدم رسیده و امشب شب تولدمه

و پیش بینی میشه که ، تنها ترین شب تولدم رو سپری کنـــــم

ولی ناراحت نیستم

خنده رو لبام جاریه ! خنده ی با احساس ! خنده ی واقعی ! خــــنده ی دلنواز

[ یکشنبه چهارم آبان 1393 ] [ 21:3 ] [ وحید دلنواز ]
این حـق مـن نبود ؛
ســاده رها شدن
عشـقم بهانه بود
دیـوانه ات شدم ...
ساده ، بدون حرف
دلبسته ات شدم ...
این قلب من شکســـت ، رفـتی بدون ِ حرف
این حق من نبـود ؛
اینـجا رها شدن
این قلب خسته ام  در بُهت و غم نشســت...
.
.
* تولدم مبارک نیست *

[ شنبه سوم آبان 1393 ] [ 22:16 ] [ وحید دلنواز ]
گفتن ندارد ولی ...

همین دو شب پیش ، بعد از دوماه ، غروب به خیابان رفتم

می رفتم و همچون گذشته ام مغرورانه قدم بر می داشتم و همچنان سرم بالا بود و با شکل خاص همیشگی به اطراف می نگریستم !!! به یاد حرفی از آشنا که در وصف من می گفت : "در ابرها قدم بر می دارد"

دلم هوایش را کرده بود به تلفن های کارتی که می رسیدم ، اندکی صبر می کردم و دو راهی می دیدم

رفتن و ایستادن

ایستادنی که ممکن بود هر لحظه دست در جیب کند و کارتی بیرون بکشد و شماره ی همراهی را شماره گیری کند

"آری ، من هنوز کارت تلفن به همراه دارم "

ولی صحنه ی خواستن و نخواستن در فاصله ای نزدیکه به یک چهار راه (پل پنجم) چهار بار تکرار شد و من همچنان با خودم مقابله می کردم

خودی که احساس و خواستن و دلتنگی را شامل می شد

ولی

دلایل نخواستن بر آنها غلبه می کرد . . .

 

روحش شــــاااد یادش بـــاااد

 

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 20:49 ] [ وحید دلنواز ]
امروز واقعا از خودم نا امید شدم وقتی

که اجازه دادم بخاطر بیماری جدیدم برای دقایقی غم روی چهره ام بشینه و خودنمایی کنه !

---------------

توی دوره قبل زندگیمو باختم

ولی سرم هنوز بالاست ! سینه سپر ! جلوی احدی سر خم نمی کنم و خم به ابرو راه نمیدم !

[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 17:6 ] [ وحید دلنواز ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نبودت یعنی آرامش ،

"به این خونه بر نمی گرده" !!!
امکانات وب
Instagram